سنگ طعنه
با دوستان خويش دم از جنگ مىزنى * بر آبگينهء دل ما سنگ مىزنى
از غمزه مىكشى به نفس زنده مىكنى * اعجاز مىنمايى و نيرنگ مىزنى
گه صيد جان به عشوهء جانكاه مىكنى * گه راه دل به زمزمهء چنگ مىزنى
بگشاى تكمههاى قباى حرير چند * چو غنچهام گره به دل تنگ مىزنى
بس كن ره مخالف و در اصفهان گراى * چون چنگ چرخ چند يك آهنگ مىزنى
ناصح دم از نصيحت دلدادگان ببند * با دشمنان نام ، دم از ننگ مىزنى
مشكن به سنگ طعنه دل ما به هوش باش * كاين سنگ را به شيشهء فرهنگ مىزنى
اى شاهد هزار زبان دوروى چند * ناخن به تار طرّهء يكرنگ مىزنى
يكدم ز دسترنج و غم آسوده شو « وحيد » * تا چند دم ز دانش و فرهنگ مىزنى
كوى تو
ما را به سر كوى تو بود ار گذرى بود * بر چهرهء دلجوى تو بود از نظرى بود
بر چهرهء عشّاق شب وصل گشودند * گر باغ جنان را به جهان باز درى بود
ابروى چو شمشير تو ديد و سپر افكند * خورشيد كه از حسن به دستش سپرى بود
بىفايده ديديم زر و سيم جهان را * جز آنچه نثار قدم سيمبرى بود
اندر كمر سيمبران دست كمر كرد * آنكو به كفش سيمى و در كيسه زرى بود
بسيار دعاى سحر و درد شبانگاه * خواندند و شنيديم و نديديم اثرى بود
تنها نه منم بىخبر از پردهء اسرار * زين به خبرى بود اگر باخبرى بود
در منزل مقصود چرا راه نبردند * سرمنزلى ار هست و اگر راهبرى بود
افسوس كه جز بىثمرى نيست « وحيدا » * ما را اگر از كشته و آتش ثمرى بود