دوران طلايى
اگر اين است دوران طلايى * خوشا بيگانگى از آشنايى
همان كردند با ما شوخچشمان * كه با اسلام ، شيخان ريايى
دم از پرهيز و دامن ، ننگآلود * مسلمانى و كافر ماجرايى
به كيش عشقبازان مجرد * گدايى خوشتر است از پادشاهى
تعلّقها پريشان خاطرم كرد * خوشا از اين پريشانى رهايى
تعلّق چيست ؟ فرزند و زن و مال * بلاى مردمى و پارسايى
وصال اين سه چون جستيم جستند * ز ما آسايش و همّت جدايى
كلاه عزّت از سر رفت در پاى * ز بس بر خاك ذلّت جبههسايى
نواى روزگار آشوبخيز است * خوشا برگ و نواى بينوايى
هُماوار از كسان بايد شدن دور * اگر مىبايدت فرّ هُمايى
بكَش چون كوه در دامان خود پاى * به سنگينى اگر خواهى بپايى
مكن تاج قناعت را مبدّل * « وحيد » آسا به كشكول گدايى
فكر فردا
اى چشم خرد به كار بينا باش * اى بازوى معرفت توانا باش
اى تيغ هنر برهنه پيكر شو * وَى پاى شكوه پهنهپيما باش
تو برتر از اين سپهر مينايى * هم برتر از اين سپهر مينا باش
از جامهء ناكسى مجرّد شو * وز تربيت كسان مربّا باش
زشتند اگر كهان ، تو زيبا شو * كورند اگر مهان ، تو بينا باش
در كار خود از كسى مدار اميد * نوميد ز ناكسان دروا باش
تا سر سايى به افسر خورشيد * در كار چو كوه پاىبرجا باش
بربند ز همرهى مردم چشم * مردم شو و از دو چشم اعمى باش
تا چند زبون جانور ، تا چند * گر آدميى هم آدمآسا باش
خوارى مكش از زمانهء ايمن * بر تيغ ستم چو سنگ خارا باش
چون خضر مخواه زندگى بر خويش * زنده كن مرده چون مسيحا باش
بىپرده بگوى راز پنهانى * نه پردهء راز چون معمّا باش