تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3812

مساهمون:

ص٣٨١٢

درد سخن

روزگارى بر خود از درد سخن پيچيده‌ام * همچو پرگارى به گرد خويشتن پيچيده‌ام عطرآگين دامنم گرديده چون باد صبا * تا به گيسوى سمن بوى سخن پيچيده‌ام نافه را بر زلف دلبر با مهارت بسته‌ام * محتوى را در سخن با فوت و فن پيچيده‌ام حرف حرف راز عشق يار را مانند جان * تا نگردد فاش در طومار تن پيچيده‌ام هرچه بر من تير ناز افكنده يار نازنين * باادب در مسند نرم پرن پيچيده‌ام مىكشم گر نامهء آن يوسف ثانى به چشم * پير كنعانم به بوى پيرهن پيچيده‌ام تا نبيند جسم او را چشم ناپاك رقيب * چون صدف خود را به آن درّ عدن پيچيده‌ام تا كهولت پردهء نسيان به دستم داده است * بر هزاران آرزو يك جا كفن پيچيده‌ام گشته‌ام « وارسته » سير از گردش اين چرخ پير * وز غمش پيوسته بر خود چون رسن پيچيده‌ام