بسازم يا بسوزم
جاى آن دارد كه در پاى تو سرتاپا بسوزم * جان و سر بر كف نهم شيدا و بىپروا بسوزم
شمع گردم ، شعله گردم ، آه گردم ، نور گردم * ذرّه گردم ، مهر گردم ، عشق گردم تا بسوزم
لالهگون خواهم كنار آن گل رعنا برويم * خارسان در پاى آن سرو سهى بالا بسوزم
آتشين طبعم مدان كز مهر گيرم روشنايى * باش كز دمسردى ايّام ، چون حربا بسوزم
روح اگر تلطيف گردد ، بيمى از دوزخ نماند * گر به آيين وفا يا مذهب بودا بسوزم
روزگار هجر خواهم دامن صحرا بگيرم * ز آتش دل چون شقايق در دل صحرا بسوزم
سوخت گر بالوپرم با شاهباز آرزوها * خواهم اندر قوت حق در عالم معنى بسوزم
ماندهام سرگشته « و اصل » در وصال روى جانان * بايد اندر آتش هجران ، بسازم يا بسوزم
ناكامى
گزيدم به عهد جوانى نگارى * نگارى دلارا و سيمينعذارى
سمنپيكرى ، لعبتى ، مهجبينى * بتى ، شوخچشمى ، فسونكار ، يارى
به صورت چو ماهى ، به قامت چو سروى * به رفتن چو كبكى ، به گفتن هزارى
به رفتار چون آهوى سرگرانى * به گفتار چون بلبل بىقرارى
دو چشمش چو دو فتنهانگيز رهزن * كه باشند پيوسته فكر شكارى
دو ابروش دو خادم ماجراجو * براى دو چشمانش خدمتگزارى
دلارا بتى فتنهء جان دوران * بلاى جهان فتنهء روزگارى
نديدهست چشم زمانه چو رويش * بدين حسن ، خوبى ، چنين شرمدارى
غرض مهر او را به دل برگزيدم * بدانسان كه آيد ز هر دوستدارى
شب و روز از هجر رويش نخفتم * كه عاشق نبيند دم سازگارى
به هر كوى و برزن به راهش فتادم * شدم خاك راهش به هر رهگذارى
بپاشيدم اندر گذارش سرشكى * مبادا نشيند به رويش غبارى
كز آن شربت خوشگوار وصالش * شوم بهرهمند و شود روزگارى
كه با من بسازد به لطف و محبّت * نشينم كنارش به بوس و كنارى
بگيرم به رغم رقيبان به شادى * ز لعل لبش بوسهء آبدارى