مقام سخن
سكّهء دولت جاويد به نام سخن است * گردش ساغر ايّام به كام سخن است
از خط بندگى او نكشم سر چو قلم * پيشواى من سرگشته امام سخن است
من كه چون سرو به گلزار جهان آزادم * بندهام بر قلم از آنكه غلام سخن است
در جهان نيست نيازى به زر و سيم مرا * جارى از خامهء من نقرهء خام سخن است
طاير هر دل باذوق گرفتار كلام * نقطه بر روى رقم دانهء دام سخن است
حاصل مرد سخن غير پريشانى نيست * روز و شب گرچه به دنبال نظام سخن است
صددل مرده كند زنده چو عيساى مسيح * شهد مضمون لطيفى كه به جام سخن است
چار مصحف كه به فرش آمده از عرش عظيم * حجّت ناطقه هريك به مقام سخن است
مىزند سر به فلك روز و شب از فخر و شرف * پرچم نام سخنور كه به نام سخن است
مرد ميدان ادب باش كه « وارسته » تو را * اين قلم نيست به كف بلكه حسام سخن است
دلبرى كو ؟
عقدهاى مشكل نباشد در جهان جز دل مرا * دلبرى كو تا رها سازد از اين مشكل مرا
كار من هنگام سختى ذكر يا رب يا رب است * مىكند آسايش از ياد خدا غافل مرا
هر فلاخن خالى از سنگ است باشد بىوقار * بار محنت جاودان بادا به دوش دل مرا
با گذشت سال و ماه و گردش ليل و نهار * مىكند دوران چو تقويم كهن باطل مرا
چون به كشتن فارغ از رنج حياتم مىكند * منّتى باشد به سر از خنجر قاتل مرا
از سبكروحى نسيمم سوى مدفن مىبرد * دوستان گر زود نگذارند در محمل مرا
همچو گندم سينهچاك عشقم و سوداى دوست * گُل كند صد بار گر پنهان كنى در گِل مرا