سيل اگر جارى شود از خون مردم ، نالهاى * از دل اين چرخ لامذهب نمىآيد برون
گر سخنور در سخن « وارسته » صد معجز كند * نغمهء احسنتى از يك لب نمىآيد برون
پنجهء مشكلگشايى گر در از خيبر كند * مرحبايى از دل مرهب نمىآيد برون
مزد شعر
دل غمين ز ترنّم صفا نمىگيرد * كه چشم كور ز عينك ضيا نمىگيرد
ز دايه عاطفهء مادرى نمىآيد * عصا به راه طلب جاى پا نمىگيرد
مگير بار تعلّق به دوش و ايمن باش * كه دزد گردنه ره بر گدا نمىگيرد
شمار ذكر به انفاس مىكند عارف * چو شيخ سبحه به دست از ريا نمىگيرد
به روى مهر مكش ابر ، اى سپهر خسيس ! * كه شعله كس ز چراغ تو وا نمىگيرد
چو خامه هركه نخواهد به پيچوتاب افتاد * طريق معوج و خطّ خطا نمىگيرد
به جدّوجهد مرادى نمىشود حاصل * كه موج گوهرى از صد شنا نمىگيرد
طلب نمىكند آزاد ، وام از دگران * به عاريت نفسى از فضا نمىگيرد
معاش خود چه كند شاعر نگونبختى * كه مزد شعر بجز مرحبا نمىگيرد
دل صبور تو « وارسته » همچو زلف بتان * به طالع سيه خود عزا نمىگيرد
مرشد ما
خوشهء ما بر هواى داس گردن مىكشد * انتظار وقت جان تسليم كردن مىكشد
طبع ما پا بر سر دنياى هستى مىزند * مور ما خطّ مناعت دور خرمن مىكشد
مرشد ما از عدوى خود عيادت مىكند * سوزن ما خار و خس از پاى دشمن مىكشد
از شكست ما شود كار خماران گر درست * شيشهء ما منّت از سنگ فلاخن مىكشد
آدمى باشد فلاطون ليكن از مكر و فسون * بار بدنامى عبث با خود هريمن مىكشد
سر برافرازد پدر فرزند او گر لايق است * طور گردن از براى نخل ايمن مىكشد
هر شجر را ميوهاى و هركسى را شيوهايست * نغمه پردازد هزار و جغد شيون مىكشد
نيكمردى بدگهر را گر نصيحت مىكند * سرمهء دُرمايه را در چشم روزن مىكشد
در محيط ما خسان غرقاند در نعمت ولى * تشنهلب آه از براى آب آهن مىكشد
ساحل امنيم و باشد موج از ما در گريز * بخت بد « وارسته » از ما خار دامن مىكشد