به زهد خشك و نشاط جوانىام طى شد * قدم كمان شد و تير نبرد ره به هدف
ميان مسجد و محراب و خانقاه نبود * به غير ذكر هواهاى اهل حلقه و صف
نبود فايده از شيخ شهر و پير مراد * براى خيل مريدان به غير آه و اسف
يكى نگفت نگه كن به رهبرت كه برد * تو را به وادى يابس و يا مقام نجف
چنان ز فتنه پريشان شدند آدميان * كه فرق كس نتواند ميان دُرّ و خزف
اگر ز فتنه گريزى بهسوى دوست گريز * كه راه بسته بجز سوى او ز چار طرف
بجوى دلبر دلجويى از جهان « نيسان » * كه اوست گوهر يكتاى اين بزرگ صدف
حاصل عمر
عمر شد در طلب علم و عمل بر بادم * حيف سرمايه كه بر باد هوسها دادم
دل مرا گفت كه جز صحبت خوبان مطلب * كه من امروز بدين عيش مهنّا شادم
ميل دل هِشتم و رفتم پى مجهولى چند * به اميدى كه كنند از غم جهل آزادم
غير از اين حاصلى از عمر گرانمايه نشد * كه شناسند حريفان به جدال استادم
پاى از كجروىام آبلهگون گشت ، ولى * در ره راستى ، الحق قدمى ننهادم
كوهها كندهام از تيشهء سالوس و ريا * بو كه شيريندهنى نام نهد فرهادم
خسرو عشقم اگر دست نگيرد روزى * كيد اين زال فسونگر بكَند بنيادم
طلب نام نكويم نه چنان ساخت خراب * كه به صدسال كند سعى و عمل آبادم
روى بر كعبهء مقصود نهادم « نيسان » * بىرفيقى بلدِ راه و ز پاى افتادم