ميناى هنر
از سرانگشت تو اى فتنه هنر مىريزد * هنرى طرفه به آيين دگر مىريزد
راستى را عجبى نيست اگر مرغ خيال * پيش انديشهء باريك تو پر مىريزد
رنگها از اثر كلك تو جان مىگيرند * جان ز احساس لطيف تو مگر مىريزد
يا كه اين جلوهاى از آينهء خاطر توست * كه از آن لطف و صفا ريزد اگر مىريزد
يا كه اين دورنماى فلك ميناييست * دست خورشيد در آن سودهء زر مىريزد
يا كه در جام سيهرنگ شبى ظلمانى * باده از خون شفق دست سحر مىريزد
آفريننده سرانگشت تو در ساغر مهر * بادهء عشق ز ميناى هنر مىريزد
گناه
از شب چشم تو اى چشم سياه * گل خورشيد شكوفد نه نگاه
خفته در سايه مژگان تو شب * مىتراود ز نگاه تو پگاه
همه زيبايى و گويى كه مبين * همه دلخواهى و گويى كه مخواه
وعدهاى خواهم و گويى هرگز * بوسهاى خواهم و گويى كه گناه
گويم آن عهد تو گويى كه شكست * گويم اميدم ، گويى كه تباه
تا شبى پيش من آيى شدهام * همه تن چشم و همه چشم نگاه
جز به مهر تو مرا نيست « نياز » * جز به كوى تو مرا نيست پناه
جلوهء مهتاب
آن فتنه كه چون طرّهء مهتاب تنى داشت * نازكتر از انديشهء من پيرهنى داشت
خم در خم و آشفته و پيچيدهتر از دود * سرگشته چو من زلفشكن در شكنى داشت
آنسان كه به شب جلوه كند ماه شبافروز * پرتو فكن از چاك گريبان بدنى داشت
افتاد در آغوش من آهسته و خاموش * هرچند كه با من نگه پرسخنى داشت
لغزيد بر آن غنچهء نشكفته لب من * شيرين شد از آن كام كه شكّردهنى داشت
از تاب هوس سوخت در او خرمن آزرم * زين طرفه شرر سوختن و ساختنى داشت
بستيم « نياز » از دلوجان عهد محبّت * آن شب كه دلم با دل او انجمنى داشت