بال خيال
قدم نهاده مگر مهر بر زمين امشب * كه روشن است مرا بزم اينچنين امشب
نشستهاى تو به دامان من ، گمان نبرم * خيال توست در آغوش من يقين امشب
عزيز من ز كجا سر زد آفتاب امروز * كه مهربان شدهاى با من اينچنين امشب
كنون كه آمدهاى جان من بمان و مرو * كه هست حاصلم از زندگى همين امشب
به گرد شاخهء خشك تنم چو نيلوفر * بپيچ و در تن من جان بيافرين امشب
بيار ساغر لب تا كه مست بوسه شوم * كه نيست طاقتم اى فتنه بيش از اين امشب
ببر ز ياد دگر قصّههاى ناكامى * كه نيست صحبتى از اشك و آستين امشب
گل ستاره ز دامان آسمان ريزد * به مقدم تو مه مهرآفرين امشب
به شهر عشق مرا بردهاى به بال خيال * بود « نياز » رهين تو نازنين امشب
شاهكار خدا
تراش نور بود يا شكفته ياس تنت * لطيفتر ز لطافت ز باغ پيرهنت
ز روزن نگهم مىكشد تمنّا سر * به شوق ديدن گلبرگ نازكبدنت
درون جامه چو گلگون ميى به جام بلور * شود كه ساقى گردون دهد به دست منت
من ار به ناز سخن گفتنت شوم سرمست * مگر كه باده درآميخته است با سخنت
همه وجود تو سر تا به پاى خواستنيست * كه شاهكار خداييست جلوههاى تنت
به اشك آينهاى چشم را فروبستم * كه جلوهء تو نسازد اسير خويشتنت
مرو كه تابتب صبر سوز حسرت سوخت * تمام هستىام از انتظار آمدنت
به يكدو بوسه فدايت شود « نياز » نشد * لب عطش زده سيراب از لب و دهنت
باد سحرگاه
بتى كه خاطر ياران خسته مىشكند * هنوز عهد مودّت نبسته مىشكند
چو لب به خنده گشايد به بزم پندارى * به باغ ، باد سحرگاه پسته مىشكند
به راه عشق تو هر خار غم كه مىرويد * همه به پاى من دلشكسته مىشكند
شگفت نيست كه دست زمانه تير ستم * به بال طاير در خون نشسته مىشكند
« نياز » شكوه ندارد از آنكه دلها را * چو زلف پرشكنش دستهدسته مىشكند