چو شد سايه از نصب شاخص پديد * ابا سايه ديد آنكه شاخص بديد
گر آدم ز پندار هستى رهد * چو عنقا به قاف تجرّد پرد
برد راه در بارگاه قدم * فشاند ز دامان غبار عدم
چو شد فانى از خويش و باقى به دو * شود مىگسار از غم ذات هو
شود شاهد جلوهگاه ظهور * فروغ افكند خود چو كانون نور
چو از خود نديدى به غير از نمود * تو را بهره از فيض بودت نبود
* * دلا تا به كى مست جام غرور * بزن ساغرى هم ز صهباى نور
به مستى در اين بزم دستى فشان * همآواى ساقى سرودى بخوان
به وجد آر ابدان و ارواح را * به رقص آر افلاك و اشباح را
بدم نفحه در صور موت و حيات * به پا رستخيزى كن از كاينات
بكن جمله را مست از جام خويش * ز انس و ملك و استان وام خويش
تويى اسم اعظم كه ملك وجود * به قاف تو چون پَرّ كاهى نبود
تويى معنى و جمله اسماند و حرف * جهان چون سبو تنگ و تو بحر ژرف
حقيقت تويى و آن دگر چون مجاز * به خود زين حقيقت به هستى نباز
اگر چون تو معجز قرينى نبود * به حق بهر حق جانشينى نبود
بكن نوش « نوشين » از آن جام مى * كه اصل وجود است و باقيست فىء
رباعيات
خوى كرده لبِ گلابگيرش نگريد * وان خندهء لعلِ دلپذيرش نگريد
زينسان كه شود به ناز ، اى مردم چشم * يكلحظه غنيمت است ، سيرش نگريد
* * * با عشق تو ، جاودانه ، مىبايد زيست * با چنگ و دف و ترانه مىبايد زيست
ز امر تو ، به يك اشاره ، مىبايد مرد * بهر تو ، به صد بهانه ، مىبايد زيست
* * * مرديم و نديديم به عالم ، مردى * شيرى ، ببرى ، حريف همناوردى
هر مرد كه بود ، گرد اين باديه گشت * زين باديه ، برنشد ، ز مردى گردى