يكعمر همه شبان و روزان ، از جلوهء مهر تو فروزان * از عشق تو همچو شمع سوزان ، در چشم سپهر رفته دودم
نه چشم به مهر و ماه دارم ، نه ميل به مال و جاه دارم * نه غبطه به تخت شاه دارم ، امّا به رقيب تو حسودم
تا شد صفتت ز ذات پيدا ، اسماء تو شد از آن هويدا * گر نيست ظهور تو در اشيا ، در كشف كجا رسد شهودم
در اوج شرف اگر همايم ، اندر قدم تو خاك پايم * گر فرق به فرقدان بسايم ، از توست فراز يا فرودم
نار تو به خشك و تر گرفته ، در هيزم دل شرر گرفته * عشق تو چو شعله درگرفته ، از چار جهت به تار و پودم
هر ذرّه به كار همنوايى ، سرگرم ترنّمت چو نايى * دانم رسد از درِ خدايى ، چون ذرّه به گوش تو سرودم
« نوشين » به حريم آستانت ، كمتر ز سگان پاسبانت * شكرانهء جذبه نهانت ، شادم كه ز جان رهى گشودم
ساقىنامه
يكى باده خواهم ز ميخانه مست * به خم ماندهاى پيش از عهد الست
يكى آتشين باده شيشهسوز * بن افكن ميى هستى از ريشهسوز
شررآفرين جام آتش وشى * نه آتش وشى حين هر آتشى
نه ز انگور و آتش زن بيخ تاك * نه چون آب و ويران كن اصل خاك
نه نسبت به مينا نه با رنگ و بو * ز هر رنگ و بو دور در خُمّ هو
از آن مى كه با جام و مستى يكيست * خم و باده و مىپرستى يكيست
شرابى چنان كز مخفى خفىّ * به خمخانه ذات حق مختفى
ز يك قطرهاش هفت دوزخ خموش * ز يك جرعهاش حوض كوثر به جوش
نه با دُرد و صافى چو ماء معين * به خود مست و بنيانكن عقل و دين
ز هر هشت مينو صفاخيزتر * ز وصل ملائك دلانگيزتر
نه صهبا و بل عين آب حيات * نه مينا و از عكس آن كاينات