غم دورى
به شاخ غم ، چو بوتيمار ، زان دل آشيان بندد * كه دور آسمان پيمان ، به كام ناكسان بندد
سَموم صرصر غم ، بر سرم ويران كند ، از بن * فراز باغ دل ، گر ابر شادى سايبان بندد
وفاداران همه رفتند ، از اين بىوفا دنيا * بگو ، دل با كدام اميد ، الفت با جهان بندد
چو بينى سوسن آزاد ، شد با دهزبان خامُش * شگفتى نيست ، گر شمع سحرگه يكزبان بندد
به كوهستان هميشه رعد با ابر است و مىبينم * كه غم چون بيش باشد ، در گلو راه فغان بندد
بهار و باده و باغ و شباب و نازكاندامى * سزد ، هفت آسمان زين پنج ، گر راه خزان بندد
ميسّر شد اگر اسباب عيش و وقت خوش ، بارى * چرا دانا به دل سوداى هر سود و زيان بندد
مرا كز دوستى دارم ، ضميرى همچو دريايى * چرا در دشمنى گردون ، به قصد جان ميان بندد
غم دورى فرزند و برادر مىكشد « نوشين » * هرآن كس را كه چون تو ، دل به مهر اين و آن بندد
قبلهء سجود
اى بسته به موى تو وجودم ، وى روى تو قبلهء سجودم * با زخمهء مهر توست چنگم ، با نغمهء عشق توست عودم
خواهم كه چو ديدهات به مستى ، مشهور شوم به مىپرستى * تو تاج سرم چنين كه هستى ، من خاك رهت چنان كه بودم
تو خرمن گل به دلربايى ، من باد صبا به جبههسايى * در آتشم ار نهى و سايى ، در بزم تو همچو مشك و عودم