رسوبش پى عالم جان و دل * نه زين تاك پرورده آب و گل
تتق بسته از پردهء غيب ذات * سبق برده از لطف اسم و صفات
همه آفت عقل و آيين ، دهش * به لا اسم و لا رسم سركرده خوش
* * بده ساقى اينسان گوارا زلال * مگر وا كنم عقده قيل و قال
به توحيديان موشكافى كنم * خمار دلوجان تلافى كنم
به سنبل بياموزم آشفتگى * به نرگس دهم شيوهء خفتگى
فلاطون به اسرار آن دل دهد * ارسطو كف فعل و قابل نهد
ز هر موى من خيزد آواى رود * خجل گردد از نغمهام چنگ و عود
به زنّار و دستار پايى زنم * به مستان اين خم صلايى زنم
كه هان اى جنون آشنايان عشق * سرانداز درگه گدايان عشق
به ساغر ميى دارم آيينهوش * ز ناموس هوش و خرد كينهكش
به شيشه ميى چون پرى در خيال * چو ارواح قدوسيان در مثال
به ساغر چنان كاندر اندام روح * همه جلوهء دل كليد فتوح
ميى ساغرافروز خورشيد و ماه * كز آن ذرّه يابد به خورشيد راه
به آيين مغ طرفه جامى نبيد * به ذوقم بسى به ز هردم دو عيد
دماغ جنون مست از بوى او * جهان پر ز گلبانگ هوهوى او
مرا از خم هو يكى جام مى * بده تا كنم كرسى و عرش طىّ
ز غيب احد ره برم سوى او * به هو سير هو گيرم از راه هو
به ذات و صفت محو باقى شوم * مى و ساغر و بزم و ساقى شوم
چو فانى در او شد همه هستىام * شود عين هستى مى و مستىام
تجلّىگه ذات گردد دلم * سرشته به هو گردد آب و گلم
* * مپندار كاين گفته ژاژ است و لاف * مگو كاين سخن نيست غير از گزاف
كه تخمير آدم بچل صبحگاه * عجين گشت با آبدست إله
شد آرايش آدم از دست هو * جهانها خوش آراست از بهر او
در او نفحهء روح از خود دميد * ورا سايهء ذات خود آفريد
شد آدم همه ظلّ ممدود حق * كه بودش بود رشحهء جود حق
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3741
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٧٤١