آخرين لبخند
مزن خنده كان چهرهء تابناك * پر از چين شود چون دهان وا كنى
همه چين پيرى بود هوش دار * مبادا كه راز آشكارا كنى
* * فريبا بود ، گرچه لبخند تو * ولى چين پيرى خوشايند نيست
بسى شيوه دارى در آيين ناز * كه ديگر نيازى به لبخند نيست
* * لبى بينم اكنون و زيبا لبى * ولى آن لبان هوسريز كو
همان است آن چشم زيبا كه بود * ولى آن نگاه دلانگيز كو
* * دريغا كه ديگر ز رخسار تو * فروغ جوانى نباشد پديد
تو را گرچه باشد هراس * ولى ديده بگشا كه پيرى رسيد
* * ز پيرى تو را گرچه باشد هراس * ولى راه ديگر جز اين راه نيست
گريزى نباشد ، به هر در مزن ! * كه اين سرنوشت است و دلخواه نيست
پل تجريش
هنگام غروب است و هويداست دماوند * وز برف تو گويى كه به تن كرده كژاغند
گلگون شده از پرتو خورشيد جهانتاب * چونان كه ز آزرم و حيا چهرهء دلبند
بس اختر تابان به سپهر آمد و گويى * گردون به پرند سيه الماس پراكند
آهسته و آرام برآمد ز افق ماه * با دلبرى و ناز چو دوشيزه پُرفند
پنهان كند از ابر گهى روى و دگربار * بر چهره عشّاق زند بوسه و لبخند
آرام و نوازشگر جان در بر مهتاب * باد خنكى مىوزد از جانب دربند
تجريش بود شامگهان كعبهء عشّاق * زان جانبِ او دلبر و دلداده شتابند
از هر طرف آيند شبانگاه و تو گويى * آهنگ بخارا زند استاد سمرقند
هنگام شب ار كس گذرد بر پل تجريش * انگشت به دندان گزد از صنع خداوند
بس طرّهء مشكين كه بود دستخوش باد * بس دل كه به زنجير بتان آمده در بند