بس ساق بلورين كه هويداست ز دامان * كاتش فكند در دل نادان و خردمند
رخسارهء گلگون و دلانگيز بتان را * حاشا كه كشد خامهء نقّاش هنرمند
در دلبرى و ناز همه فتنهء دوران * وز چهرهء تابنده به ناهيد همانند
سويى دوسه دلدار پريچهره خرامان * وزسوىدگر خيره بر آنها نظرى چند
چشمى نگران از طرفى بر رخ دلدار * باشد كه زند جانب او يار شكرخند
از خلق نهان زير كهن بيد معلّق * گيرند ز هم بوسه دو دلدادهء دلبند
گلگون شده از شرم و حيا گونهء معشوق * وز بوسه لبش گشته چو بهرامن و ياكند
لرزنده شود گاه دو پستان و گمان نى * لرزيدن چيزى بود اينگونه خوشايند
دلداده قسمها كه دلم مشكن و دلدار * سوگند كه من نگسلم از قهر تو پيوند
ميعادگه عاشق و معشوق در آنجاست * وز عشق بود خطّهء تجريش كرامند
هر گوشهء آن جايگه راز دو دلدار * هر سنگ در آن شاهد پيمانى و سوگند
آنجاست كه گرديده دلى خسته ز دلدار * آنجاست كه دلداده ز يارى شده خرسند
افسانهء تجريش كنم كوته و بگذار * مكتوم بماند كه چه كرده است خداوند
گور عشق
« اين چهرهء من است و لب من كه ديرگاه * تا لب بر آن نهى ننشستى ز پا دمى
وين چشم توست خيره و افسرده بازگوى * زان اشكهاى گرم ندارد چرا نمى »
* * لب بر لبم نهاد و به من گفت با نگاه * اينك همان لبى كه قرار تو برده بود
آرى نداشت باور و هر لحظه مىگرفت * در چشم من سراغ نگاهى كه مرده بود
* * « اى واى ، اين تويى كه چنين مىكنى نگاه ؟ ! » * در موى خويش چنگ زد و ناگهان گريست
« عمرى دويدهاى و به آغوش گرم من * اكنون چگونه چشم تو گويد نياز نيست »
* * « اين ديدگان توست چنين سرد و بىفروغ * با من سخن بگوى كه اين نيست باورم
بر دل نگاه سرد تو باشد گران ولى * خاموشى تو مىدهد آزار ديگرم »
* *