سرچشمهاى بزرگ . . .
گاهى كه حال هست و سهتار و رباب نيست * افسرده را گريز ز جام شراب نيست
از من مرنج گرچه زدم باده بىحساب * كارى كه مىكند دل من ، بىحساب نيست
سرچشمهاى بزرگ ، ولى خشك ماندهام * در من دريغ ، زمزمهء نرم آب نيست
ابر سياه بر سر من بال مىزند * يعنى طلوع هست ، ولى آفتاب نيست
جامى ز شعر ناب ز من خواستى ، بيا * اين باده ناب هست ، ولى ناب ناب نيست
فرهاد شيرينكش
گفتمش : كارت چرا پيوسته آزار من است * گفت : دارد هركسى كارى و اين كار من است
گفتمش : نرگس به دور چشم تو بيمار كيست * گفت : با من كرده همچشمى و بيمار من است
گفتمش : مجنون خود را چون كشى منصوروار * گفت : او از سرفرازان سرِ دار من است
گفتمش : گر راست گويى پنجه با « نوذر » فكن * گفت : اين فرهاد شيرينكش گرفتار من است
گفتمش : پرهيز كن از سيل اشك سركشم * گفت : سيلى زن بر اين سيلاب ديوار من است
گفتمش : اشعار « نوذر » اين ملاحت از چه يافت * گفت : اين خاصيّت لعل شكربار من است
خواب صد آينه
شب اخترشكنان روز سحرخيزان است * چه لطايف كه در اين صبح پس از باران است
خواب صد آينه را بر ورق گل بستهست * سر هر قطرهء اشكى كه برين دامان است
دوش جامى زدم آنگونه كه بنمود مرا * آنچه از ديدهء صاحبنظران پنهان است
قطره و طاقت هنگامهء دريا ؟ هيهات * آنچه سامان نپذيرد سرم اينك آن است
اى رُخت معنى زيبايى عالم ، برگرد * كه در اين آينه ، تصوير تو سرگردان است