« بر در ميخانهء عشق اى ملك تسبيحگوى * كاندر آنجا طينت آدم مخمّر مىكنند »
حافظ
صاحبنظران حيرانند
ستارهام سحرى ز آسمان به جام افتاد * كه خيز ! گردش ما هم تو را به كام افتاد
فروغ آتش زرتشت ابتدا فرمود * شرار سينهء داود در كلام افتاد
از آسمان قيامت گريخت خورشيدى * مرا در آينهء ذكر صبح و شام افتاد
دلم مراتب رقّت چنان به جاى آورد * كه نقش روى تو از خاطرم به جام افتاد
نماز صبحدم سرخ شد ز شرم حضور * كه تاب ذوق نياورد و ناتمام افتاد
من اهل مستى و رندى نبودم اى افسوس * بگشت اختر و اين قرعهام به نام افتاد
حديث عشق نفهميد و خلط مبحث كرد * فضول خاص كردى دفعةً ز عام افتاد
نه از حكايت خالى به نكتهاى پى برد * نه از ملاحظهاى دانهاى به دام افتاد
نه مست گشت و نهاش شحنه گوشمالى داد * بزرگوار نجيبى كه نرم و رام افتاد
به جرم فهم كش سر به زير آب نكرد * غريق رحمت حق باد ! نابكام افتاد
شنيدهام به ره غزنه عارفى بنواخت * به گوش كودن پيرى كه خوشلگام افتاد
به جهل ماندى و ز اهل خرد كسيت نگفت * كه چون حلال شد اين و آن چرا حرام افتاد
صبا پيام غريبيست اين ولى برسانش * گرت گذار به آن رند آشنام افتاد
خلاصهء سخن عشق را كسى نشناخت * جز آن حريف كه در عاشقى تمام افتاد
خفته
به ناز خفته و آشفته زلف زيبايش * فتاده پرتو سيمين مه ، به سيمايش
غمى نهاده به زانوى ديدگانش سر * كه داده رنگ تمنّا به چشم زيبايش
شكسته پاى نگاهش درون ديدهء ما * فروغ عالم بالا گرفته بالايش
نوشته بر پر شبرنگ باده گيسويش * مكيده شير ز پستان ماه ، لبهايش
شكسته ساقهء مهتاب روى بازويش * چو ياس تشنه ، كبودى گرفته سيمايش
گريز نيست مرا ز آفتاب طلعت او * چو سايه مىكنم از هر درى تماشايش
اگر مرا چو شراب سحر بنوشد ماه * چكم ز ديدهء خورشيد باز در پايش