در قلمرو وحشت
غروب بود ، غروبى غريب وحشتناك * زمين چو ديدهء من ، آرزوى باران داشت
غروب بود و زنى مرده ، در اطاقم بود * كه ، كشته بودمش ، امّا هنوز هم جان داشت
* * صداى باد مىآمد ، صداى زارى باد * صداى همهمهء برگهاى تاريكى
كسى به زمزمه در من ، مرا به خود مىخواند * كه دور بود ز من ، با تمام نزديكى
* * در آن شب ، آن شب قطبى ، شبى كه او مىمرد * نبودى آه . . . ببينى ، چه وحشتآور بود
نبودى آه . . . ببينى كه هرچه مىديدم * جنازه بود كه در خون و خون شناور بود
* * صداى باد مىآمد ، صداى زارى باد * صداى روح ، صدايى چو ريزش مهتاب
صداى رنگ مىآمد ، « بنفش ، سرخ ، سياه » * صداى « پرت شدن » « نعره » و « سقوط در آب »
* * در آن شب ، آن شب قطبى ، تمام شب در خود * كنار پنجره ، آرام گريه مىكردم
چه دردناك ! چو مىكشتمش ، به پا مىخاست * اگر دوباره نمىكشتمش ، چه مىكردم ؟ !
پير ما
مىگذشت از سر بازار سحرخيزان دوش * پير خورشيد گران ، شبشكن آينهپوش
من ز هنگامهء قامت چه بگويم ، مىبرد * پير ما مژدهء صد صبح قيامت بر دوش
گفتم اى معنى جان طرف طراز سخنت * باز كن گوشهء حرفى به من راز نيوش
نفسى خرج صفا كرد و تو را ديد چو نور * عرق آيهء گل از سخن عطرفروش
پدرت راتبهء صبح نخستين مىخورد * اى پسر دلق ميان زركش ازرق تو مپوش
آتش سفسطه اندر جگر جام مزن * يعنى از فرط غم سوختگان باده منوش
مهر لعل لب آن بت به لبت تا كى و چند * چند چون غنچه چراغت خورد آتش خاموش
ديده را قاعدهء فهم طبيعت آموز * خواهى ار فهم كنى معنى پيغام سروش
نشنوى شيون افتادن مهتاب در آب * تا چو ياس از در و ديوار نياويزى گوش
به دو زلف تو كه از تاب خيالش گاهى * مىرود معنى ابيات بلندم از هوش