كسوف
سخن شكست ز وحشت ميان حنجرهها * و آفتاب فرومرد ، روى پنجرهها
زمين به ماتم خورشيد مات و سرد نشست * غريو بيم برآمد ، ز ناى زنجرهها .
سياهى شب سنگين ديرپاى و عبوس * چو قير در رگ هر كوچه ريخت موج هراس
نه هيچ برق نگاهى ، نه رعد فريادى * كه در سياهى شب ، روز را بدارد پاس
به زمهرير زمستان و برگريز خزان * نشست جنگل سرسبز و دشت حاصلخيز
« هوا ، هواى بهار است » ليك چهرهء باغ * فرونشسته به زردى و سردى پاييز
ز كومه مرد دروگر قدم نهاد برون * دو چشم دوخته بر آسمان بىخورشيد
وز اين كسوف مداوم به رنج مىنالد : * چگونه سبز شود بوستان بىخورشيد ؟
بنشين
بنشين ، اى گل خندان بهارم بنشين * تا كند درد ، رهايم ، بنشين
روزها منتظر ديدن رويت بودم * اى تو سرو و گل و بستان و بهارم بنشين
نظر لطف تو داروى دل زار من است * بهر ديدار رخت ، روز شمارم بنشين
گاهى احوال مرا نيز بپرس از سر راه * گاهى اى شمع به ياد شب تارم بنشين
زندگى مىگذرد ، برق صفت بر سر خاك * با من اى آنكه به راه تو غبارم بنشين
رنج ، كردهست به ما عرصهء هستى ، زندان * اى كه آزاد ز بندى ، به حصارم بنشين
« نوح » را نيست سر موج و هواى توفان * اى مرا ساحل آرام ، كنارم بنشين