در آرامگاه سعدى
« باز از شراب دوشين سر پرخمار دارم * وز باغ وصل جانان گل در كنار دارم »
بر تربت تو دامن از خون نگاه دارم * با ياد نغمههايت دل بىقرار دارم
درد شراب طبعت بر جان من بيفشان * بىبادهء صفايت سر پرخمار دارم
تا بوستان عشقت بر من بود گلافشان * مستم ز عطر گل ، كى پرواى خار دارم
نوع بشر ز هر رنگ يكسان بود به چشمت * جا دارد ار به شعرت جان را نثار دارم
بر تربت تو امروز بنشستهام به صد سوز * با بادهاى تبافروز جامى نثار دارم
از خاك تيره برخيز ، صهبا به ساغرم ريز * بر تربت تو من نيز گل در كنار دارم
زيبا گلى ز شيراز در حسن و لطف ممتاز * كز لطف او به دوران دل بىغبار دارم
يا رب به هر زمانم ، آويخته به جانم * هرجا به هر مكانم ، شعرت شعار دارم
سوگند
« به دردى كه زخمش پديدار نيست * به زخمى كه با مرهمش كار نيست »
به جوشوخروش خم پرشراب * به مستان از نشئه ، در پيچوتاب
به ميناى بشكسته ، بر دست مست * به مستى كه مالد ، به ديوار دست
به پشت كمانى و پرپيچ تاك * كه عمرى نشستهست بر روى خاك
به آئينهء قلب رندان پير * به پيران مىخوارهء سربهزير
به رند نظرباز بىنام و ننگ * كه زد شيشهء شرم و عفت به سنگ
به لبخند جامى كه شد پر ز خون * به اندوه پيمانهء واژگون
به بدمستى بادهخوار فكار * به مخمورى صبح شبزندهدار
به ته جرعههايى كه شد سهم خاك * به افشردهء پاك و جانبخش تاك
به لبهاى ميناى صهبا فشان * به زر ريز سرپنجهء زرنشان
به جام تهى از شراب رنود * به صهباى سرخ و به جام كبود
به چرخشت آن حجلهء دخت تاك * به تاك آن برومند فرزند خاك
به لبهاى پرخون ساغر قسم * به مى بهتر از جمله بهتر قسم
به رنگ دلانگيز صهبا قسم * به آب حيات گوارا قسم
به خورشيد رخشان و تابنده ماه * كه روز است پايان شام سياه