رانده
روزگاريست پيچيده فرجام * پخته سوز و نوازشگر خام
هر سخن آب صد آتش تيز * انگبين زهر شد پند دشنام
جوش از خم صهبا فتاده * باده در دست و خشكيده در جام
صيد در خواب و صياد بيدار * دانه پيدا و پنهان بود دام
مشتهر زشتكاران به نيكى * نيكنامان در آزار و بدنام
هر سفيهى به زرّين سريرى * هر فقيهى به زنجير ايّام
آتش عشقها گشته خاموش * روز امّيدها گشته چون شام
نيست در باغ بانگ هزارى * غير تك نالهء بوم بر بام
مرده در سينه فرياد عصيان * خون فروخفته از سينه تا كام
جاهلان راست نزل مهنّا * عاقلان را غم و اندُه شام
اى بسا خون كه چون مى به ساغر * وى بسا دون كه ديوانهء كام
ديگر از كشور روشن روز * نى سلام و كلامى نه پيغام
آسمان و زمين رفته در خواب * خامُشى جسته مرغ و دد و دام
گشته روزى كه خورشيد رخشان * روشنى گيرد از اختران وام
مىرمد ببر از حملهء گرگ * شير هم گشته بر روبهى رام
تار ، را كار جز مويه نبود * چنگ ، هم گشته از ناله آرام
من در اين روزگار فسونبار * در دل شام سرد و سيهفام
رانده از كعبهام ، مانده از دير * روزگاريست پيچيده فرجام
* * چيره شد چون به من لشكر غم * پيك انديشهام داد الهام
كز چه در گوشهء غم نشستى ؟ * از چه خشكيده در ره تو را گام ؟
اين شب تيرهدل ، نيست جاويد * اين غم جانگزا دارد انجام
هيچ ديدى چراغ ره باد * روشنى بخشد از شام تا بام
باش بينى بر اين پردهء رنگ * رنگى از نو زند دست ايّام