بىهمنفس
خسته و خاموش در كنج قفس افتادهام * آنقدر ناليدهام تا از نفس افتادهام
همچو گنجشكى كه در چنگال شاهين اوفتد * در كف بيدادگر بىدادرس افتادهام
از پريشانى چو شبها مىكنم سر زير پر * مىبينم كه بيرون از قفس افتادهام
زندگى را زيردست ناكسان بردم به سر * همچو برگ گل به پاى خار و خس افتادهام
خاك بىمقدار هم با آنهمه افتادگى * سرگرانى مىكند با من ز بس افتادهام
از فشار نااميديها در ايّام شباب * همچو پيران از هوا و از هوس افتادهام
روشنى بخشم ولى در تيرگيهاى محيط * همچو آب خضر دور از دسترس افتادهام
همچو نى حزنآور و جانسوز مىنالم « نوا » * زان كه در اين تنگنا بىهمنفس افتادهام
مرگ بينوا
در نيمههاى شب تابيده نور ماه * از روزنى درون در كلبهاى سياه
شد صحنهاى پديد رنگين و خون دل گرم از شرار آه * كاشانهاى حقير بشكسته بام و در
شادى نكرده هيچ از ساحتش گذر * بىرونق نشاط بىمايهء سرور خالى ز ماحضر
سقفش سيه ز دود ديوارش از غبار * ازبسكه عنكبوت در آن تنيده تار
مهتاب گشته مات كاين تيرهگون بنا گور است يا كه غار * آنجا به حكم فقر اندوه غم رواج
از هر طرف عيان سيماى احتياج * بر جان مرد و زن گرديده حملهور امراض بىعلاج
آنجا گزيده جاى جمعيتى فقير * از فرط اضطرار در ناله و نفير
هريك به جرم ضعف بر انهدام و مرگ محكوم ناگزير