بيهوده از هر سو در اين صحرا دويدم * هر گردبادى را گمان كردم سوارى
در پهنهء اين تيره گورستان متروك * هرگز نشد پرتوفشان شمع مزارى
* * تنها نه من در اين كوير زندگىسوز * هرچند كوشيدم نبردم ره به جايى
از كاروان رهسپار كوى مقصود * گوش كسى نشنيده جز بانگ درايى
* * گشتم بسى از هر طرف در اين شب شوم * هر گوشه دامى از بلا گسترده بودند
گر كورسو مىزد چراغى گاهى از دور * آزادهاى را شمع آجين كرده بودند
* * از هركجا آورد هر پيكى نويدى * افسانه و نيرنگ بود ، افسوس افسوس !
جستند قفل آرزوها را كليدى * امّا درون سنگ بود ، افسوس افسوس !
جور صيّاد
گذر كرد تيرى به دشت از كمانى * فرورفت در سينهء ناتوانى
پس از لحظهاى از هوا سرنگون شد * به روى زمين طاير نيمهجانى
شتابان شد از دور ، وز جستجويش * بشرصورت و ديوسيرت جوانى
به فرمان جهل و به نيروى بيداد * تلف گشت مرغ ضعيف و نوانى
به يك تير بر باد شد دستگاهى * به يك شعله آتش گرفت آشيانى
شكست از خطا شاخهء آرزويى * گسست از جفا رشتهء دودمانى
شد از دفترى كنده برگ حياتى * شد از صفحهاى محو نام و نشانى
ستم كرده جمعيتى را پريشان * هوس فتنه انگيخت در خاندانى
به هم خورد اسباب شوق و اميدى * فروريخت بنياد امن و امانى
نيامد به ديدار مرغان خردى * دگر از وفا مادر مهربانى
نياراست مرغى دگر لانهاى را * به برگى ، به سازى به آبى ، به دانى
« نوا » ! اينهمه جور صيّاد از آن كرد * كه دون فطرتى سير گردد به خوانى ! ؟