دست از صومعه و مسجد و منبر شستم * غم دل را به يكى جام مداوا كردم
خرقهء زهد و ريا از تن افكندم دور * متّصل قطرهء ناچيز به دريا كردم
اندر آنجا دگر از ما و منى بحث نبود * راز پنهان به بر دوست هويدا كردم
دوست در خانهء دربسته ز اغيار تهى * پيش او طرح حديث دل شيدا كردم
غم دل گفتم و از ديده روان كردم اشك * نرم چون موم دل آن بت ترسا كردم
ناله كردم به « نوا » بر سر كويش شب و روز * خويش را در همه جا واله و رسوا كردم
آتش آه
عمرى به هجر روى چو ماه تو سوختيم * در آرزوى نيمنگاه تو سوختيم
گر ساختيم با غم درد تو ساختيم * ور سوختيم چشمبهراه تو سوختيم
جز عاشقى به دهر گناهى نداشتيم * سنگيندلى تو ما به گناه تو سوختيم
دادى به باد ، سنبل زلف سياه و ما * دل در كمند زلف سياه تو سوختيم
ديگر « نوا » مكش ز دل سرد آه گرم * زيراكه ما به آتش آه تو سوختيم
بلاى عشق
عشق شد باعث بدنامى و رسوايى من * كرد خونينجگرم اين سر سودايى من
داد بر باد جنون دفتر دانايى من * شهر پر شد همه از قصّهء شيدايى من
عاقبت دربهدرم كرد هوسبازى او * دين و دل از كف من رفت ز غمّازى او
چون من از عشق كسى دربهدر و واله نشد * همدمش روز و شبان آه و غم و ناله نشد
گل رخسارهاش از اشك پر از ژاله نشد * همچو من در غم او داغ به دل لاله نشد
به خدا اين دلم از دست جفايش خون شد * گشت خونابه و از ديدهء من بيرون شد
كردهاى خانهخرابم چه بلايى اى عشق * سوختى در تب و ماتم چه بلايى اى عشق
از تو خون شد مى نابم چه بلايى اى عشق * زهر كردى خور و خوابم چه بلايى اى عشق
تا مرا از سروسامان به وطن ياد آمد * دلم از جور تو اى عشق به فرياد آمد