با من سخن مگوى كه مىترسم * دامن زنى به آتش ديرينم
با راز يك نگاه بسوزانى * اميد روحپرور شيرينم
* * در ظلمت خموش شبانگاهى * چون پرتو ستارهء تابانى
گر نااميدى دل من بينى * در اضطراب هستى و گريانى
* * مخمور ديدهء تو گهر پا شد * هر شب به ناز در بر بالينم
اميد و آرزوى منى درياب * كز دست مىرود دل مسكينم
* * پيشم بيا كه چشم تو را بوسم * اى مايهء نشاط و اميد من
از لذّت وصال طربناكت * چشمت به غمزه داد نويد من
* * گسترده است در ره امّيدم * چشمان روحپرور تو دامى
بىتو دمى كه مىگذرد بر من * مرگ است و تلخى غم و ناكامى
* * افسوس ! پى نبرده دو چشم تو * هرگز به آه و نالهء شبگيرم
افسوس ! ماه من كه نمىدانى * از ظلمت حيات چسان سيرم
* * اى كاش چشم مست تو خو گيرد * يكدم به عشق و رندى و سرمستى
با گرمى نگاه بسوزاند * سرمايهء نشاط و غم هستى . . .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3666
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٦٦٦