اى دختركان رأفتآموز * در دانش و مردمى بكوشيد
در كينه چو برق خانمانسوز * با دشمن خود دمى بجوشيد
بر قامت دلبر دلافروز * جز جامهء تربيت نپوشيد
تا كى چو عجوزكان به هر روز * از جور زمانه مىخروشيد
كاين رنج نبودتان ز آغاز
ترجمه از آثار نكراسوف ، شاعر شهير روسى
رباخوار
چهار سال ز عمرم گذشته بود آن روز * كه دوستانه مرا اينچنين بگفت پدر
به غير سيم و زرت در جهان اگر چيزيست * تمام بيهُده است و همه هبا و هدر
خوشم كه پند حكيمانهء پدر در من * نماند بىاثر و گونهگون بداد ثمر
چو روز ديگر آمد از او بدزديدم * به چيرهدستى و مكر تمام كيسهء زر
از آن زمانم با سكهء زر و سيم است * هزار مهر كه چون جان بود به تن اندر
هرآنكه سيم و زرش هست بر در اويم * چو سگ به روز و شب و سال و ماه فرمانبر
به چاپلوسى من دست و پاى مىبوسم * نه بيم از مهتر دارم نه شرم از كهتر
چو هفت سال از عمرم گذشت افتادم * به قعر پستى و انداختم در آن لنگر
اگر كه پستى گفتم به زعم آن قوميست * كه از حقيقتشان نيست هيچگونه خبر
و گرنه آنجا در بوستان نهان كردم * به زير خاك دو ناچيز مشتى از گوهر
شنيدهام كه پر از شهوت است و حس مردم * درست گويم در من نمىكنند اثر
به زعم من بجز آنكه زر بيندوزى * ز زندگانى ديگر مجوى هيچ هنر
بدانكه خونم از آغاز كودكى افسرد * به راه آز و نياز و نماند هيچ دگر
هم از نخست بدانستم اينكه ابلهى است * چه افتخار به جاه و چه عشق بر دلبر
جهان به نزد خردمند جز خلابى نيست * در آن به هر قدمى دوستان حيلتگر
اگر دل تو به دست آورند از آن روى است * كه كيسهات بربايند دوستانه مگر
بدا به حال كسى كش به دست نيست پشيز * نه آنكه رشك و حسد بر دلش زند آذر
گرفتم اندكاندك به گرد كردن خوى * چنان كه هرگه سودم به روى بالين سر
دو دست سوى خدا بردم و دعا كردم * كه بىپدر كندم مهر ايزد داور