تخميس غزل مولانا جلال الدّين محمد بلخى
مدّتى شد كه گرفتار يكى اهرمنم * زير زنجيرش و محبوس به زندان تنم
حال خواهم دلآشفته به دريا فكنم * روزها فكر من اين است و همهشب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم * من در انديشه كه چاه و رسنم بهر چه بود
سالها زين رسن آويختم بهر چه بود * يا به غربال فلك بيختنم بهر چه بود
از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود * به كجا مىروم آخر ، ننمايى وطنم
اين همىدانم كز لطف بپرداخت مرا * حيرتم كز حرم خويش چرا تاخت مرا
از سراپردهء مه سوى چه انداخت مرا * ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بودهست مراد وى از اين ساختنم * دل همىجويم و مخفيست يقين مىدانم
خبر از خويشتنم نيست يقين مىدانم * اينكه مىبينمش آن نيست يقين مىدانم
جان كه از عالم علواست يقين مىدانم * رخت خود باز برانم كه همانجا فكنم
من ز آلايش ظلمتكده مىگردم پاك * زين حضيض كرهء خاك روم بر افلاك
دور سازم ز خود اين پيرهن پرخاشاك * مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دوسه روزى قفسى ساختهاند از بدنم * وقت آن شد كه كشم رخت سوى كشور دوست
چون گدا ناله و فرياد كنم بر در دوست