پيرى
سنگين نمود چرخ ، سبك كرد گوش من * گشته است گوش ، بار گرانى به دوش من
لب بسته از شكايت گيتى به شصت سال * و آخر گشود چرخ ، زبان خموش من
گشتم ز كهنگى چو يكى دخمهء كهن * چين و شكنج چهره ، خطوط و نقوش من
يكسر حواس ظاهر و باطن ز من گرفت * جز حسن روح فرسا وان چيست هوش من
چون ناى در خروشم و هردم ز بندبند * با لحن دلخراش برآيد خروش من
وين اغنياى مائده بلع فقيرسوز * حسرت خورند بر من و بر ديگ جوش من
آن را كه بالمثل شده خنگ سپهر رام * رشك آيدى بر استر لنگ چموش من
دستم ز كار مانده كه با حكم سرنوشت * سودى نداشت اين قدم سختكوش من
اندرزها گرفتم از ايّام و پندها * و انديشههاى پاك دل من سروش من
چرخ كبود برد بسى رنگها به كار * و آخر سپيد كرد خط سبزپوش من
باز سپيد روز و غراب سياه شب * برهم زدند كنگرهء ناز و نوش من
از چشم اعتبار بر احوال من ببين * اى خواجه پند گير و ليكن ز گوش من
« نصرت » حيات من همه عيب است بعد از اين * جز مرگ كيست آنكه بود عيبپوش من
دليل راه
چه شب است كز در امشب به درآمد آفتابى * چه عنايت است يا رب كه نكردهام ثوابى
هله با دو چشم بيدار جمال يار ديدم * كه گمان نبود هرگز كه ببينمش به خوابى
دل من دليل ره شد كه مَهَم ز در درآمد * نه ز سعد اخترى بود و نه فال از كتابى
تو كجا و ماه گردون كه به گاه ناز چون تو * نه بتابد ابروانى نه برافكند نقابى
بت ساده در بر من بط باده در سرايم * نه ز شيخم احتياطى نه ز شحنه اضطرابى