اين زمين بىحاصل جاى آبيارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
هست مدت نه سال خلق پارلمان دارند * هم به آسمان عدل بسته ريسمان دارند
اندر اين بهارستان كعبهء امان دارند * باز هرچه مىبينم خلق الامان دارند
كار ملّت مظلوم غير آه و زارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
جاى بلبل مسكين در چمن كلاغ آمد * جاى بادهء شيرين زهر در اياغ آمد
بهر خوردن انگور خرس تردماغ آمد * باغبان بيا و بنگر اجنبى به باغ آمد
چشم و گوش را بگشا روز ميگسارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
مىرود ز چشم خلق اشك خونفشان رحمى * رفت از اروميه ، بر فلك فغان رحمى
نيست در خوى و سلماس طاقت و توان رحمى * رفت مملكت از دست اى برادران رحمى
گوييا در اين كشور هيچ مرد كارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
از خصومت اشخاص وز نفاق ديرينه * مىشود به هر هفته پايمال كابينه
مىزند از اين تغيير خلق بر سر و سينه * الحذر از اين بحران ، الامان از اين كينه
چاره بهر اين ملّت غير بردبارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
مطلب وكيلان را بر جلا نمىشايد * صحبت وزيران را برملا نمىشايد
كس چو ما به درد و غم مبتلا نمىشايد * ما سيهگليمان را جز بلا نمىشايد
بهر رفع اين بحران سعى در مجارى نيست * آه كاندر اين مجلس هيچ حكم جارى نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3644
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٦٤٤