مرغى كه برد كاغذ ما را به هوا كو * گوش شنوا كو
حلواى معارف كه جوانان همه بردند * در مدرسه خوردند
آلوطى حسن قسمت درويش كته پا كو * گوش شنوا كو
يكنيمهء ايران ز معارف همه دورند * نيمى شل و كورند
اندر كف كوران ستمديده عصا كو * گوش شنوا كو
زارع
رمضان آمد و در سفرهء زارع نان نيست * در تن دختر او پيرهن و تنبان نيست
جگرى نيست كه خونين ز غم دهقان نيست * علت آن است كه انصاف در اين ويران نيست
روز و شب زارع بيچاره به صد رنج و عذاب * بهر يكلقمهء نان غرقه ميان گل و آب
آخر سال كه شد مىكندش خانهخراب * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
زن زارع شده مستغرق گل تا به كمر * كرده در مزرعه هر روز كمك با شوهر
زن ارباب نشسته به سر بالش زر * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
دخترم زارع زحمتكش عريان و جوان * زرد گرديده ز گرما و گرفته يرقان
با « بزك » دختر ارباب به گلزار روان * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
پسر نورس ملّاك به لهو و لعب است * روز و شب مست و ملنگ است به عيش و طرب است
پسر زارع بدبخت گرفتار تب است * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست