نوكر خلوت مخصوص به رخ داده جلا * داده ارباب به وى ساعت و زنجير طلا
زراع و رنجبر افتاده به غرقاب بلا * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
آه از آن لحظه كه مأمور به دهقان برود * مرغ زارع به سر سفره غزلخوان برود
هرچه جوجه است براى مزهء بريان برود * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
وضع بازار در اين شهر ندانى چون است * هر متاعى كه دهاتى بخرد مغبون است
ز اهل بازار دل مشتريان پرخون است * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست
آه و صد آه كه چشم عقلا گريان است * مملكت محتضر افتاده شب بحران است
اين مريضيست به لب آمده از وى جان است * هيچ دردى بتر از لطمهء اين بحران نيست
سرزنش « 1 »
اين درشكه بشكسته لايق سوارى نيست * اين سگ گر مفلوك تازى شكارى نيست
اين خر سياه لنگ قابل مكارى نيست * اين حريف ترياكى پهلوان كارى نيست
اين حريف ترياكى پهلوان كارى نيست * در جبين اين كشتى ، نور رستگارى نيست
مقصد وكيلان را عاقلانه سنجيديم * مشرب وزيران را عالمانه فهميديم
خاك پاك ايران را عارفانه گرديديم * هرچه را نبايد ديد ما يكان يكان ديديم
هامش
( 1 ) - اين شعر را در انتقاد از هيئت دولت وقت سروده است .