در ميان همه آن نخوت و كبر * كه همىرفت ابا آدميان
غنچهاى بود دهنبسته ز ناز * شده در گوشهء گلبن پنهان
تا مرا ديد به رويم خنديد * خندهاش درد مرا شد درمان
يافتم آنچه نمىدانستم * مقصد از زندگى و معنى جان
اين گل آن غنچهء نوخاسته است * كه تو بينيش نژند و پژمان
هست پيوند من و او جاويد * در سه روزى نه چو پيمان خسان
تا كه هستم به جهان نوگلم اوست * بلبلم تا كه بود او به جهان
نغمهء نغز من و نكهت او * فارغ آمد ز گزند حدثان
اين بود شرط وفادارى و عشق * برترين گوهر پاك انسان
اكسير محبّت
تا در آغوش خيالت همهشب تا سحرم * روز سرمستم و تا شام ز خود بىخبرم
جز تو هر سنگدلى ديد مرا با غم و درد * رحم آورد به خون دل و سوز جگرم
نذر كردم كه كنم خاك رهت سرمهء چشم * گرد گر باره به درگاه تو افتد گذرم
همچو جان تنگ در آغوش كشم نيمشبت * تا بدانند كه همخوابهء قرص قمرم
دلبرا گر ز جفا تير به چشمم بزنى * من نه آنم كه رود چشم به جاى دگرم
اين و آن را چه دهى جرعه از آن آب حيات * من به بوسيدن لبهاى تو محتاجترم
من سبكبار شوم از خود و پرواز كنم * گر تو چون شعلهء خورشيد درآيى به برم
بود هستى « كمالى » چو مسى زنگآلود * كرد اكسير محبّت ز طلا پاكترم
يك قطعه ترجمه از انجيل
از من برود هرآنچه فانيست * پيوند زمانى و مكانيست
ماند به دلم سه گوهر پاك * كز اين سه بود دلم طربناك
اميد و محبّت است و ايمان * محصول قلوب و ميوهء جان
برتر ز همه محبّت آمد * كز حلق بر خلق رحمت آمد