ستارهء سحرى روشن از جمال تو بود * صفاى روشن تو اى نگار مىگريم
بساط ما ز گل روى خود ، نما گلشن * ببين ز هجر تو چون شام تار مىگريم
طبيب جسم و روانم تويى بيا دلبر * ز شوق ديدن تو شرمسار مىگريم
قدم گذار به كاشانهام تماشا كن * كه بىقرار تو در انتظار مىگريم
عيادت من بيمار اى طبيب دلم * كه پيش شمع تو پروانهوار مىگريم
درون سينه بهجز مهر تو نمىبينم * به يادبود تو اى يادگار مىگريم
كنون كه حاصل عمرم شده پريشانى * چو بلبلى كه به گشت و گذار مىگريم
حديث عشق و جوانى ز سر برفت مرا * كنون ز هجرت آن زار ، زار مىگريم
ز لطف دوست « كمالى » نيم دمى محروم * در آرزو وصل تو اميدوار مىگريم
عشق من
اى به يادت همه جوانى من * مايهء شور و شادمانى من
از تو روشن چراغ زندگىام * روشنىبخش زندگانى من
زندگى بىتو زنده در ظلمات * اى چراغ ره جوانى من
شور و غوغاى زندگى از توست * از تو سيراب نوجوانى من
بىتو هرگز نبود شور و نشاط * نشأت شور و كامرانى من
مايهء رونق حيات منى * اى همه ارزش نهانى من
منبع فيض عالم و آدم * اى ز بعد از خداى ثانى من
جان عالم تويى به بحر وجود * اى در سرمدى كانى من
رشتهء عمر من به تو پيوند * خورده با مهر جاودانى من
بىتو كى مىرسم به آب حيات * واى بر عجز و ناتوانى من
شد « كمالى » به وادى تو اسير * عشق من ، عشق آسمانى من
در تهنيت ميلاد حضرت مهدى ( ع )
بار ديگر بهار مىآيد * موسم لالهزار مىآيد
از نسيم و هواى دلكش او * مشك و عنبر به بار مىآيد
هر طرف بنگرى شكوفه و گل * در چمن بار ، بار مىآيد