غوغاى عمر بود چراغى به روى باد * خاموش گشت و از او اين زبانه ماند
از باغ پرنشاط جوانى دريغ و درد * آثار برگ و بار خزان در خزانه ماند
عيش جهان سراب بود جاودانه نيست * ياد وىاش به دفتر ما جاودانه ماند
ما را هواى عشرت و شادى ز سر برفت * مهرش برون شد از دل و يادش به خانه ماند
درس وفا و مهر و محبّت به يادگار * از ما به روزگار و زمان و زمانه ماند
هركس ز دام آز و طمع از جهان گذشت * پايان عمر در دوجهان شادمانه ماند
اغيار ، عمر خويش به باطل سپردهاند * زان يادگار عمر فقط يك نشانه ماند
دنيا سراچهايست « كمالى » پر از فريب * افسوس هركه خورد از او آه و ناله ماند
دريغا
دريغا جوانى چه آسان گذشت * به درد و غم و رنج و حرمان گذشت
ز كف رفت سرمايهء عمر من * چه حاصل كه آن هم شتابان گذشت
نشد حاصل از عمر بىحاصلم * سحابى و برقى به دامان گذشت
به روز جوانى و شور و نشاط * به جرم و گناه فراوان گذشت
نكردم من از خواجه شرم و حيا * چنان آشنا با گناهان گذشت
عنان خرد را سپردم به دل * چو موجى به درياى طوفان گذشت
سرشكى نشستم ز صاحب غمى * نكردم در او درد و درمان گذشت
شدم غرق درياى جهل و گناه * به خواب اندرون عمر و دوران گذشت
چراغ خرد كشته شد در سرم * ز غفلت مر آن ماه تابان گذشت
نچيدم گل از باغ عشق و اميد * خزان شد پديد و بهاران گذشت
كنون در سراشيب عمرم چه سود * مرا گر سرى بود و سامان گذشت
جهان نوعروس و « كمالى » چه زود * تو را حجلهء نوعروسان گذشت
آرزوى وصل
ز شوق ديدن تو چون بهار مىگريم * چو ابر در چمن و لالهزار مىگريم
نسيم كوى تو افتاده در سراچهء من * ز عطر و بوى تو من بىقرار مىگريم
به جلگهء دل من كبك و هم هزار تويى * كه من چو زمزمهء آبشار مىگريم