سالمندان ، خودپرست و تازهسالان ، خودنماى * همچنان بر مكتب پير و جوان بگريستم
آنچه در گنجينهء ما بود از پيشينيان * شد به غارت گنج و بر اين رهزنان بگريستم
اى دريغ از آنهمه آثار زيبا ، اى دريغ ! * مرگ آن آثار را تا جاودان بگريستم
نى دگر يادى ز فردوسى ، نه مولانا ، نه شيخ * ناسپاسى را بر اين نامردمان بگريستم
گوسپندان در هراس گرگ و چوپان مست خواب * من به بىهنگامى خواب شبان بگريستم
هان نپندارى كه خرسندم به شعر خويشتن * هم به شعر خويش و هم بر ديگران بگريستم
شايگان شد گر قوافى ، لفظ اگر بى جا نشست * شعر را بيهوده گفتم رايگان بگريستم
غم اگر ريزد ز شعر گريهآلودم « كمال » * چامه را بر غربت شعر زمان بگريستم
چكامهء شب
بيا براى دل دوستان ترانه بگو * براى دلشدگان شعر عاشقانه بگو
بگو براى من دلشكسته قصّهء عشق * بگير خامهء خونين و از زمانه بگو
به پردههاى دل اى دوست رازهاست تو را * نگفتههاى نهان را بدين بهانه بگو
ز آب و دانه مگو مرغ رشته بر پا را * براى مرغ گرفتار ز آشيانه بگو
بيا ز قصّهء زندانيان سخن سر كن * ز آه و ناله دردآور شبانه بگو
اگر نمانده در آيينهات غبار ملال * از آنچه مانده به خاطر ز تازيانه بگو
ز جانفشانى ياران سخن بسى گفتى * كنون ز حلقهبهگوشان آستانه بگو
نواى مرغ حق و چامهء شب « قدسى » * به خون نشاند دلم زين سپس فسانه بگو
بگو چكامهء شب را ولى براى « كمال » * سخن ز مرگ شهيدان جاودانه بگو