مطرب نزد به تار دلم نغمهء نشاط * بر تارتار جان زچهرو نشتر آيدم
از ساقى سپهر مرا نيست انتظار * كز بادهء نشاط به كف ساغر آيدم
تا غم چو كوه سايه فكندهست بر سرم * از سينه كى نفس به مدارا برآيدم
فرصت برفت و عمر برفت و توان برفت * شادى نماند و غم پى غم بىمر آيدم
گاهى به طفره گر بگريزم ز چنگ غم * خود غم بود كه باز به غم رهبر آيدم
ترسم كه زى بهشت برندم اگر به حشر * باز اين نديم دوزخى از در ، درآيدم
نى سايهاى مراست به سر از هماى عشق * نى بخت آن كه باز به بر دلبر آيدم
شادم از اين چكامه كه حسن ختام را * مدح يگانهء دوجهان ، حيدر آيدم
نستوه بندهاى كه خدايش ستوده است * كى وصف او در آينهء خاطر آيدم
آن را كه كرده مدح خداوند در نبى * مدحش كجا رواست كه در دفتر آيدم
خورشيد آسمان ولايت كه سايهاش * دارم اميد روز جزا بر سر آيدم
چون بستهام ز روز ازل دل به مهر او * مهر سرير و تاج كجا درخور آيدم
گردن نهادهام چو به فرمان او « كمال » * اجرام چرخ بنده و فرمانبر آيدم
مرگ جوانى
در بهار عمر از بىهمزبانى سوختم * روز پيرى از غم مرگ جوانى سوختم
سوخت يك شب شمع و سر بر بالش راحت نهاد * من تمام عمر را از سختجانى سوختم
آتش پروانه و من هر دو از يك شعله بود * سوخت گر او آشكارا من نهانى سوختم
سوخت از نامهربانيها به عالم هركه سوخت * سوختم من هم ، ولى از مهربانى سوختم
گوش اميدم پيام جاننوازى درنيافت * همچو موسى از جواب لنترانى سوختم
لاله و من هر دو بزمافروز گلشن بودهايم * او ز خاموشى و من از نغمهخوانى سوختم
گل نبودم تا ز ابر لطف سيرابم كنند * خار بىقدرم ، ز برق آسمانى سوختم
كاش طبع سركشم خاموش مىشد از سخن * من چو شمع محفل از آتشزبانى سوختم
جلوهء حسنى چراغ ديده را روشن نكرد * سوختم در عشق امّا رايگانى سوختم
هيچكس با من « كمال » از مهربانى دم نزد * من تمام عمر از نامهربانى سوختم