نيلوفر دريايى
به هجرانت دل من بگذرد ، روزى گر از دريا * چنان سوزد كه خيزد شعلههاى آذر از دريا
به بالينم تب غم آمد و سوزاند چندانم * كه دل سبقت گرفت از آتش چشم تر از دريا
شب غم ديده و دل سرد و گرم آموختند آرى * شد اين را بالش از آتش ، شد آن را بستر دريا
مرا روشن شد اى مه كز چه دل بر غير مىبندى * كه مىبندى كه بگشايى به چشم من در ، از دريا
به شوق از سينه مرغ دل برآيد گر تو بازآيى * كه چون خورشيد سر زد مىدهد نيلوفر از دريا
غريق بحر عشقت را به ساحل گر شود مدفن * ز داغ او زند سر لالههاى احمر از دريا
رفيقان غرقه گشتند و رهم تا من ز تنهايى * در اين توفان حبابى برنمىآرد سر از دريا
محيط ار تيره شد از روزگارم نيست نوميدى * در اين كشتى تحمّل باشد از من لنگر از دريا
به همّت مىتوانى جان ز توفان بلا بردن * كه چون دارا شد اين گوهر گذشت اسكندر از دريا
به دور ما نشد جام صفا از من تهى هرگز * تو گويى فيض جويد اين صدفگون ساغر از دريا
ز طبع « موج » مضمون آنچنان خيزد كه مىخيزد * صفا از مى ، گل از گلشن ، زر از كان ، گوهر از دريا
گفتم و گفت
گفتم : سخنم ؟ گفت كه : آموختنيست * گفتم : محنم ؟ گفت كه : اندوختنيست
گفتم : وطنت ؟ گفت : دلم هست و ز توست * گفتم : وطنم ؟ گفت كه : نفروختنيست