از آن ميان سر دوشش به خانه آوردم * كه خوش نبود جز اينجا به دو مكان دادن
تمام شد سخن مادر و جوان جان داد * بدان طريق كه شرحش نمىتوان دادن
طبيب واقعه را كشف كرد و گفت به مام : * خوش است جان به ره حفظ آرمان دادن
به قول زندهدلان حافظ جهان صلح است * رواست جان به ره حافظ جهان دادن
غمين مباش ، كز اين پس تو را مقامى هست * كه شرح آن نتوان از ره بيان دادن
دهند دل به تو مردم كه بعد مرگ پسر * رواست دل به دل مام مهربان دادن
بگفت مام : مرا غم از اين شهادت نيست * كه غم ثمر ندهد جز ز تن توان دادن
براى او نروم نزد زاهد پرمكر * كه زندهاش نكند وعدهء جنان دادن
براى مادر پير افتخار مىباشد * به راه آشتى از دست ، نوجوان دادن
صهباى كهن
گر اجل آيد و جان از تن من دور كند * به كه رنجورىام از بزم سخن دور كند
باغبان هنر اى بلبل خوشنغمه كجاست * تا ز گلزار ادب زاغ و زغن دور كند
بيشتر اين قفس آيد به نظر تنگ مرا * دست صيّاد چو مرغى ز چمن دور كند
چون غمى شد به تو نزديك ره ميكده گير * كه غم نو ، ز تو صهباى كهن دور كند
روز پيكار كه بيگانه به ميهن تازد * آشنا نيست كه خود را ز وطن دور كند
زندگى تيره چو گور است در آن ملك كه دزد * مردگان را ز تن از فقر كفن دور كند
روز آدينه من و انجمن صائب « موج » * كه مرا خستگى هفته ز تن دور كند
قضاوت
شبى شاعرى دل ز پروانه كند * ولى شمع طبع روان برفروخت
پى آنكه روشن شود شام خلق * چو شمع فروزنده تا صبح سوخت
ز بهر قضاوت چو شد صبح ، خصم * به شعر چو خورشيد وى ديده دوخت
چو با خلق ناآشنا بود گفت * كه خود را به بيگانه آخر فروخت