دل آل نبى را كردهاى خون * تو را اين كجمدارى تا كى و چون
« موافق » بس كن اين افغان و ماتم * سخن كوتاه كن و اللّه اعلم
گر اينسان گفته گر لب برندوزى * جهانى را از اين ماتم بسوزى
در ره عشق
حلقه تا بر سر زلف تو گلندام افتاد * هيچ دل نيست مگر آنكه در اين دام افتاد
در ازل پرده ميان من و معشوق نبود * در تعيّن شدم و كار به پيغام افتاد
سر برآرم به جنون جامه به تن چاك زنم * پردهپوشى چه كنم طشت من از بام افتاد
در ره عشق ، سلامت همه در رنج و بلاست * كام آن راست كه دلخسته و ناكام افتاد
مستى ما بود از گردش چشم ساقى * سروكار دگران است كه با جام افتاد