من و تو
بيا ز جان و دل ، اى يار ، يار هم باشيم * غمى چو روى كند ، غمگسار هم باشيم
بدان اميد ، كه ره بر ديار روز بريم * چراغ روشن شبهاى تار هم باشيم
كنيم دامن كبر و غرور ، از تن دور * رهين منّت گرد و غبار هم باشيم
قرار بود كه از دل قرار هم نبريم * بيا قرار دل بىقرار هم باشيم
چو اختيار ، ز كف رفت بهر يافتنش * چه بهتر است ، كه در اختيار هم باشيم
ميان مردم اگر اعتبار مىخواهيم * رواست بهرهور ، از اعتبار هم باشيم
كنون كه گل شده در باغ ، همدم بلبل * بيا خزان هم و نوبهار هم باشيم
گره به روى گرههاى يكدگر نزنيم * گرهگشاى گرههاى كار هم باشيم
شوند دوست ، چو امروز دشمنان با هم * خوش است گر من و تو دوستدار هم باشيم
بهسوى ساحل حق همچو « موج » هاى اميد * بيا فشرده صف اندر كنار هم باشيم
افتخار مادر
طبيب زندهدلى در اتاق پيرزنى * گرفت نبض جوانش به وقت جان دادن
جوان جان به لب آهسته زير لب مىگفت * خوش است جان به ره صلح جاودان دادن
طبيب از سر بستر بهسوى مادر رفت * كه مشكل است بدين نوجوان روان دادن
ز شرح واقعه پرسش نكرده بود هنوز * كه مام رفت پى شرح داستان دادن
بگفت روز قيام اين جوان ميانه خلق * زبان گشود به منظور حق نشان دادن
زبان گشود كه اى خلق بعد عمرى رنج * رواست خاتمه بر عمر دشمنان دادن
ستم به ما رسد از جانب ستمكاران * خطاست نسبت آن را به آسمان دادن
به محو حامى آمريك و انگليس به پاى * از اين خطاست گرفتن حق و به آن دادن
عنان خود به كف جنگبارگان ندهيم * خطاست در كف ديوانگان عنان دادن
شكسته باد پروبال آنكه مىگويد * به جغد و زاغ درست است آشيان دادن
تباه باد وجودى كه در جهان حيات * به خلق عرضه كند توپ ، جاى نان دادن
جوان من به ره صلح ، امتحان مىداد * كه لازم است در اين راه امتحان دادن
سخن تمام نكرده زدند با تيرش * كه نيست شيوه خونخوارگان امان دادن
ز چشم خلق چنان برق خشم جستن كرد * كه شرح آن نتوان با دو صد زبان دادن