در شهادت على اصغر ( ع )
شنيدستم كه شاه عشقبازان * سپهسالار خيل سرفرازان
حسين آن شهسوار ملك ايمان * فروغ شمس ذات حى سبحان
چو يارانش به جانان جان سپردند * مى از جام وصال دوست خوردند
ز دامان كرد امكانى برافشاند * سوى واجب سمند تيزتك راند
به دست عشق آمد در تك و تاز * شده حيران به روى يار طنّاز
شده از جام وصل دوست سرمست * گرفته تيغ هستى سوز در دست
همه نيشش به تن نوش روان بود * كه از هر سو دلارامش عيان بود
گهى در پرده با معشوق همراز * گهى در جلوه با صد عشوه و ناز
نه از سر دادنش بر دل غمى بود * نه اندر خاطرش بيش و كمى بود
به نور جلوهء ذاتى فروزان * همه او گشته جان ، جان گشته جانان
به پيش ممكنات ار صف كشيدى * به غير از جلوهء جانان نديدى
به كاخ وصل با معشوق دمساز * كه شد بر رويش از محنت درى باز
كه ناگاه از حرم برشد فغانى * فغانى ، دلربايى ، جانستانى
در آن افغان يكى آمد خروشش * خروشى كاشنا آمد به گوشش
يقين دانست شه كز عشقبازان * بود مشتاقى از حسرتگدازان
عنان برتافت با حالى پريشان * بهسوى خيمهگه آمد شتابان
مگر آن تشنه را بخشد زلالى * نماند در رهش ديگر خيالى
برآورد از دل پردرد آهى * كه كرد آشفته از مه تا به ماهى
بفرمود اى مرا هريك به از جان * نه آخر با شما اين بود پيمان
كه تا جانم به تن پيوسته باشد * روانم از تعلّق خسته باشد
به من بس ناگوار و ناپسند است * كه بينم از حرم افغان بلند است
مرا دل دردمند و ريش باشد * چنين دل را چه جاى نيش باشد
خم از مرگ برادر گشته قامت * ندارم طاقت بار ملامت
جگر از قتل قاسم داغدار است * مرا يك دل ولى دردم هزار است
نداند كس دلم را حال چون است * كه دل از داغ اكبر غرق خون است
چو ليلا را ز غم بينم خروشان * شوم چون طرّهء اكبر پريشان