تو مرغ آشيان قدسى ، آخر از قفس يكدم * برون كن سر ببين در باغ وحدت روح و ريحانش
درآ در مجلس تجريد و از عين اليقين بنگر * كه سرمست است از جام تجلّى جان مردانش
برون از عالم اجسام باشد عالمى كانجا * به غير از حق نباشد هيچ در پيدا و پنهانش
چه موسى ربّ ارنى گفت پاسخ لنترانى شد * چرا كز چشم او بايست ديدن روى رخشانش
هرآن رندى كه شد وارسته از غير خدا هردم * شود در هريك از ذرّات عالم حق نمايانش
به هر سو بنگرد جز جلوهء محبوب كى بيند * اگر ممكن برافشاند ز دامان گرد امكانش
بماند باقى اندر هر دو عالم ، از بقاى حق * هرآن كس از شراب لايزالى زنده شد جانش
به هشيارى چو نتوان طىّ اين ره كرد ، ده ساقى * از آن پيمانه ، كز روز ازل بستيم پيمانش
الا اى ساقى ار مى مىدهى ، از خمّ وحدت ده * كه دستان زن به بزم قدس مىباشند مستانش
كه تا نوشم مى و گويم ثناى آن شهنشاهى * كه صد ره باز برتر باشد از افلاك ايوانش
بدان پايهست حدّ رفعت عالىبناى او * كه جبريل امين را مىنشايد گفت دربانش
امير مكّه و يثرب على بن ابى طالب * كه از شاهان عالم هست برتر رتبه و شأنش
يلان را مرغ جان جستن كند از تنگناى تن * به هنگامى كه جستن مىكند در رزم يكرانش
بدرّد زهرهء شير فلك در سينه آن وقتى * كه درد پيكر بدخواه را شمشير برّانش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3434
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٤٣٤