هر شب بر آستان تو سر مىنهم مگر * روزى رسد كه پاىگذارى به سر مرا
اى افتخار عترت ياسين كه ساخته است * خود فيض همجوارى تو مفتخر مرا
شادم كه در مقام تو گرديدهام مقيم * دورم مران ز خويش و مكن دربهدر مرا
من را ز لطف ، دعبل ديگر حساب كن * وز جامههاى خويش بپوشان به بر مرا
گنجينهء معارف قرآن به دست توست * خواهم كز آن خزينه ببخشى گهر مرا
تا آشناى تو نشود خوار نزد غير * هرگز مكن حواله به جاى دگر مرا
تا آخرين نفس كه نگاهم بهسوى توست * از لطف ، لحظهاى مفكن از نظر مرا
روزى كه من ز عالم فانى سفر كنم * خوب است رحمت تو شود همسفر مرا
ازبس تو لطف كردى و من در عوض خطا * بار گناه و شرم شكسته كمر مرا
من ريزهخوار خوان عطايت « مؤيدم » * تأييد كن تو بيشتر از پيشتر مرا
يادگار پيغمبر ( ص )
آفتابى كز تجلّى بىقرينش يافتم * در فلك مىجستم امّا در زمينش يافتم
ماه من تا پرده از رخسار نورانى گشود * مهر را شرمندهء نور جبينش يافتم
خرمن گيسو پريشان كرد و من عشّاق را * چنگها بر تار زلف عنبرينش يافتم
كيست اين محبوب دل ، آرام جان ، روح روان * كه آفرينش را به ذكر آفرينش يافتم
اين محمّد صورت و سيرت ، علىّ اكبر است * آنكه حق را در جمال نازنينش يافتم
جان پيغمبر حسين و او بود جان حسين * در دل درياى دين درّ ثمينش يافتم
زادهء ليلا و مجنونش دل هر عاقليست * وارث طاها سليل يا و سينش يافتم
گرچه نامش در شمار چارده معصوم نيست * ليك در انگشتر عصمت نگينش يافتم
در وجاهت ، در بلاغت ، در ملاحت ، در كمال * يادگار رحمة للعالمينش يافتم
در شجاعت چون على و در سخاوت چون حسن * در عبادت همچو زينالعابدينش يافتم
هاشمى و در جلالت بىنظيرش ديدهام * فاطمى و با امامت همنشينش يافتم
گر نبود او را شهادت بد امامت را سزا * كز ولايت چون اميرالمؤمنينش يافتم
چون ادبپروردهء دامان علم و حكمت است * با علوم اوّلين و آخرينش يافتم
كيست موسى در حضورش بندهء خدمتگزار * كيست عيسى اندر اينجا خوشهچينش يافتم
مىستايد دشمنش بر همّت و آزادگى * همّت او را ز عزم آهنينش يافتم