در باغ از امروز دگر تا مه اسفند * يك سبزهء نورسته نبينى به لب جو
خوش زى كه بهار آيد امسال به از پار * گيتى شود آراسته و خرم و نيكو
در كشت همى نعره زند بلبل بيدل * در دشت همى خنده كند لالهء خودرو
آن رعد همى كوس زند سخت به قوّت * وان ابر همى تيغ كشد سخت به نيرو
آن برق جهان همچو يكى نيزهء زرّين * كاو را فكنى هردم از اينسوى بدانسو
گيتى شود از سبزه و گل چون پر طاوس * بلبل به نشاط آيد و قمرى به تكاپو
از سبزهء نوخيز برآيد گل و سنبل * بر سبزهء نو نيز برآييم من و تو
گل باز كند روى « مؤيّد » به تو گويد * « همرنگ رخ خويش به باغ اندر گل جو »
نقش اميد
ترك چشمش از نگاهى غارت دل كرد و رفت * آمد و كار مرا يكباره مشكل كرد و رفت
چون ز خود بى خود شدم كالاى دين و دل ببرد * تا مرا از خويش غافل ديد ، غافل كرد و رفت
آن سروش نيكبختى در دلم ديرى نمايد * آمد و يكچند در اين خانه منزل كرد و رفت
داشتم از عشق او در دل دو صد نقش اميد * ليك هر نقشى كه در دل بود زايل كرد و رفت
او ز من جز بردن دل هيچ مقصودى نداشت * آمد و از من مراد خويش حاصل كرد و رفت
خواست تا سازد خلاص از غم مرا از من گسست * چارهء كار من آسان بود مشكل كرد و رفت
آن شكارافكن نمىدانست گويا رسم صيد * چون درافتادم به دام او مرا ول كرد و رفت