نالهء حسرت
چنان از آتش عشق تو ، دل شد آتشآلودم * كه مىآيد برون از دل به جاى هر نفس دودم
ز آب ديده گفتم كآتش دل را دهم تسكين * مرا اى خاك غم بر سر كه بى خود باد پيمودم
بدين دستى كه بالا كردهاى اى دوست دانستم * سر آن باشدت كز پا درآرى دير يا زودم
مرا با ديدهء خوارى مبين چون جامهء كهنه * كه از مهر و وفا باشد اگر تارت اگر پودم
به هر بزمى حريفان را بسان چنگ بنوازى * برآيد نالهء حسرت ز ناى سينه چون رودم
رقيبش را به دل آهم نخواهد كرد تأثيرى * ثمر اين خاربن هرگز نخواهد داد امرودم
مرا سوداى عشق او به ظاهر گر زيان بخشد * ببين « منشى » كه در باطن فزون از حد بود سودم
كتاب عارض
قدم بر ديدهء من مىگذارد آفتاب امشب * و يا اين دولت بيدار مىبينم به خواب امشب
به اميدى كه زود از در درآيد بر سر راهش * چو مويى بر سر آتش روم در پيچوتاب امشب
من امشب همنشين با چشمهء خورشيد تابانم * متاب اى ماه در مشكوى من از هيچ باب امشب
شب وصل است اين يا آن شب قدرى كه قدر آن * اگر هر قدر بشمارى نيايد در حساب امشب
به عمرى از تو اين يك آرزو دارم كه مىخواهم * به گرديدن كنى اى آسمان يكسر شتاب امشب