بسى نقطه بينى در اين دايرهست * كه هيچش عيان دست و پرگار نيست
در اين عقلها غير مبهوت نه * وز اين فكرها غير افگار نيست
چو ديدى سپس خيره در خود نگر * كه غير از تو شايان ديدار نيست
همه هرچه ديدى ز خود بازجوى * كه هيچ از تو بيرون گل و خار نيست
كه جسم تو چون عالمى ديگر است * اگرچه بدانقدر و مقدار نيست
ز آثار اين آسمان و زمين * كدام است كاندر تو آثار نيست
تو از خويش چون مست غافل چرا * خود اين غافلى رسم هشيار نيست
مده خويش ارزان كه مانند تو * در اين نه صدف درّ شهوار نيست
عبث نيستى پس ببين كيستى * كه غير از تو منظور انظار نيست
ره مردمى جوى كاين مردمى * در اين جبّه و ريش دستار نيست
همى كوركورانه تا كى رويم * خود اين آدمى گاو عصّار نيست
شكرخند
چو نى دارم دمادم ناله و افغان ز هر بندى * كه صد شور است در من از لب شيرينتر از قندى
گر اى باد صبا از دور ديدى گلعذارم را * بگو كز انتظارت مرد جانا آرزومندى
بگو جانا بيا تا اين دل صدپارهء خود را * دهيم از رشتهء وصل تو با هم باز پيوندى
بگو كز هجر چندانم ضعيف و ناتوان كردى * كه پيشم هست ازاينپس پرّ كاهى كوه الوندى
اگر گويد مرا در دلربايى نيست همتايى * بگو نبود مرا در عشقبازى نيز مانندى
به يك ساعت هزاران بيستون را بركنم از جا * اگر يكبار بينم زان لب شيرين شكرخندى
دهيد اى عاقلان بيهوده تا كى پند « منشى » را * كه در دل درنمىگيرد من ديوانه را پندى