اى دريغ از من كه من بر جاى قرآن و حديث * درگه و بيگاه خواندم قصّهء وعد و رباب
جاى وعظ و پند انشا كردهام قول و غزل * واى بر حالم كه بگزيدم گنه را بر ثواب
تا كه نفس خيرهسر از راه در چاهم فكند * گشت معلومم دليل القوم اذ كان الغراب
يكنفس گر پرده برگيرم ز كار خويشتن * مىشوم شرمنده و رسوا به نزد شيخ و شاب
استجير اللّه از آن روزى كه پرسند از عمل * با دو صد لكنت زبانم عاجز آيد در جواب
با چنين احوال منكر با چنين افعال زشت * راندم آز خويشتن با هركه جويم انتساب
تا كه راه چاره بر خود بستهام از چارسو * نيست دستاويز من غير از ولاى بو تراب
ره مردمى جوى
فلك را بجز كجروى كار نيست * در او راستى رسم و هنجار نيست
بدين ماه او ذرّهاى مهر نه * خود اين مهر او با كسى يار نيست
همين تير و ناهيد و برجيس كم * ز كيوان و بهرام خونخوار نيست
چه گويم در اين لاجوردى سپهر * مرا اختر بخت بيدار نيست
ستاره كدام است و گردون كدام * كه با من موافق به رفتار نيست
جهان را چرا مدح گوييم و ذم * كه غير از خيالات و پندار نيست
به مانند نقش است گيتى بر آب * كه هيچ اين بنا سخت و ستوار نيست
سرانجام او سر به سر نيستىست * اگر هست غير از جهاندار نيست
نبينند اهل نظر غير از او * كه جز او در اين دار ديّار نيست
همه امر يا نهى دربار اوست * و ليكن به دربار او بار نيست
نظر كن بدين سينماى سپهر * كه جز نقش حيرت نمودار نيست