تا گدايى در سر كويش مرا آمد به دست * پشت پا بر افسر دارا و اسكندر زدم
طلعت زيباى او را هرچه ديدم بيشتر * با چنان رويى دم از خلد برين كمتر زدم
ساختم خود را برابر با صف مژگان يار * خويشتن را با تن تنها به يك لشكر زدم
كى فراموشم شود آن شب كه از ميناى وصل * شب همهشب تا سحر از دست او ساغر زدم
ريختم ازبسكه « منشى » گوهر غلطان اشك * پاى تا سر خويش را چون رشته در گوهر زدم
حاصل عمر
اوّل پيرى رسيد و آخر عمر شباب * زندگى را رفت ديگر بر لب بام آفتاب
حاصل ايّام عمرم چيست جز بىحاصلى * بىنصيب افتادهام از دولت حسن المآب
مىرود عمر از نظر پيوسته چون تير از كمان * اين سوار تيزتك از حد فزون دارد شتاب
هركسى از غير نالد من ز دست خويشتن * سينهاى دارم پر از آتش ولى دارم كباب
تا سفر كردم در اين عالم نبردم هيچ سود * بلكه دارم غبنها از اين اياب و اين زهاب
من كه در يكعمر طومار عمل كردم سياه * نيست توفيقم كه اشك خويشتن شويم به آب
خانه گل را اگر آباد كردم در عوض * خانه دل را نمىدانم چرا كردم خراب
همچو مويى بر سر آتش پر از تاب است و پيچ * رشتهء عمر عزيزم بسكه دارد پيچوتاب
اين گل باغ جهان آرد گلابش دردسر * با وجودى كه پى دفع صداع آمد گلاب
اى دل غافل از اين خواب گران بيدار شو * تا كى و تا چند تن مىپرورى در خورد و خواب