خدمت ارتش برايم سر به سر كابوس بود * ياد آن ايّام و رنج بىشمار افتادهام
راهآهن بود ديگر كار من در كوه و دشت * خود به ياد بيشه و آن آبشار افتادهام
خاك خوزستان برايم توتياى چشم بود * با دلى پردرد ، ياد آن ديار افتادهام
خواهر معصوم من در خاك اهواز آرميد * تا ابد در مرگ او من سوگوار افتادهام
مادرم با كامران در خاك تهران خفتهاند * بر سر من خاك ، بادا ، داغدار افتادهام
پاى رفتن نيست تا بوسم مزار پاكشان * واى بر من زين سبب من شرمسار افتادهام
گر ز خرّمشهر جز افسانهاى باقى نماند * با تن رنجور ياد آن ديار افتادهام
چونكه آبادان خرابآباد شد از جور خصم * من ز داغ خاك پاكش خاكسار افتادهام
خاطراتى خوش من از زنجان زيبا داشتم * ياد پاييز و زمستان و بهار افتادهام
« منبرى » گفتا وطن چشم بد از تو دور باد * من كنون ديگر ز چشم روزگار افتادهام
نابرده ره
عمرى گذشت و من به تحيّر فرو هنوز * نابرده ره به خوارترين راز او هنوز
ساغر شكست و بادهء لذّت به خاك ريخت * نگذشته قطرهاش ، مرا از گلو هنوز
دور زمانه سرخوش و بىآبرو گذشت * من پاىبست رنج و غم آبرو هنوز
عمرم چنان گذشت به سختى كه مرگ را * فرصت نكردهام كه كنم آرزو هنوز
عشق مرا تو پاك مدان چون نيافته است * از اشك چشم و خون دلم شستشو هنوز
دردا كه پشت كرد به من دور زندگى * ناكرده من به دور مى و عشق رو هنوز
دريغ
از عمر چون غروب زمانى نمانده است * وز جور شام تيره امانى نمانده است
بوديم يك فغان و خموش قرار مست * جز لحظهاى طنين فغانى نمانده است
از ما بجز نسيم كه برگ شكوفه برد * در كوى عشق نامهرسانى نمانده است
شمعيم پاك سوخته در بزم عاشقى * تا ماجرا كنيم ، زمانى نمانده است
آغوش گلشنيم كه بعد از بهارها * وز ما بجز دريغ خزانى نمانده است