شعار من
رفتى و رفت از كف من اختيار من * بازآ كه بىتو باز نيايد قرار من
اى سرو ناز گر به گلستان گذر كنى * از لاله پرس حال دل داغدار من
بر روى خود اگر گره از زلف واكنى * چون موى خود سياه كنى روزگار من
از آب ديده چهرهء زردم شد ارغوان * كاين نقش صنعتيست ز دست نگار من
شد وصل تو نصيب رقيبان بدمنش * در اين ميانه حسرت و غم در كنار من
در انتظار آنكه نهى پا به ديدهام * شد عمر من تمام و نشد انتظار من
ايّام نوبهار چو در فرقتت گذشت * روزم همهشب است و خزان نوبهار من
از جان خود به كوى محبّت گذشتهام * كافتد بر آستانهء جانان گذار من
مردم ز عشقورزى « مكرم » به حيرتاند * غافل از آنكه عشق بتان شد شعار من
محتكر
كيست آن محتكر كه در رفتار * مىرود پيش ، پيش او شكمش
چون وجودش به چشم خلق آيد * همه هستند طالب عدمش
در درشكه چه اوفتد يك لم * نفى خود را خبر دهد ز لمش
از وجودش به ما رسد قحطى * آه و داد از نحوست قدمش
چون گذارد كلاه خود بر سر * كج گذارد چرا كه نيست غمش